تبلیغات
نمایش وضعیت در یاهو

قالب های وبلاگ

بگذار سرنوشت هر راهی که میخواهد برود،راه من جداست ، بگذار این ابرها تا میتوانند ببارند.... چتر من خداست

بگذار سرنوشت هر راهی که میخواهد برود،راه من جداست ، بگذار این ابرها تا میتوانند ببارند.... چتر من خداست
 

بـــسم الــلـهّ الــــرحـــمــن الـــرحــیــم
 
سالها پیش مدتی را در جایی بیابان گونه بسر بردم. عزیزی چهار

 دیواری خود را در آن بیابان در اختیار من قرار داد. یک محوطه

 بزرگ با یک سرپناه و یک سگ. سگ پیر و قوی هیکلی که برای

 بودن در آن محیط خلوت و ناامن دوست مناسبی به نظر می رسید.

ما مدتی با هم بودیم و من بخشی از غذای خود را با او سهیم می شدم

و او مرا از دزدان شب محافظت می کرد. تا روزی که آن سگ بیمارشد.

به دلیل نامعلومی بدن او زخم بزرگی برداشت و هر روز عود کرد تا کرم برداشت.

دامپزشک، درمان او را بی اثر دانست و گفت که نگهداری او بسیار خطرناک

است و باید کشته شود. صاحب سگ نتوانست این کار بکند. از من خواست

که او را از ملک بیرون کنم تا خود در بیابان بمیرد. من او را بیرون کردم.

ابتدا مقاومت می کرد ولی وقتی دید مصر هستم رفت و هیچ نشانی از خود

باقی نگذاشت. هرگز او را ندیدم. تا اینکه روزی برگشت از سوراخی مخفی

وارد شده بود، این راه اختصاصی او بود. بدون آن زخم وحشتناک. او زنده

مانده بود و برخلاف همه قواعد علمی هیچ اثری از آن زخم باقی نمانده بود.

نمیدانم چکار کرده بود و یا غذا از کجا تهیه کرده بود اما فهمیده بود که چرا

باید آنجار ا ترک می کرده و اکنون که دیگر بیمار و خطرناک نبود بازگشته بود.

در آن نزدیکی چهاردیواری دیگری بود که نگهبانی داشت و چند روز بعد از

بازگشت سگ آن نگهبان را ملاقات کردم و او چیزی به من گفت که تا عمق

وجودم را لرزاند…

او گفت که سگ در آن اوقاتی که بیرون شده بود هر شب می آمده پشت در

و تا صبح نگهبانی می داده و صبح پیش از اینکه کسی متوجه حضورش بشود

از آنجا میرفته. هرشب …

من نتوانستم از سکوت آن بیابان چیزی بیاموزم اما عشق و قدرشناسی آن سگ

و بیکرانگی قلبش مرا در خود خرد کرد و فرو ریخت. او همیشه از اساتید

من خواهد بود.





طبقه بندی: داستان، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 آذر 1390 توسط علی آریا
یك شركت بزرگ قصد استخدام تنها یك نفر را داشت. بدین منظور آزمونی
 برگزار كرد كه تنها یك پرسش داشت. پرسش این بود:

شما در یك شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید.
از جلوی یك ایستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستید.
 سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند.

یك پیرزن كه در حال مرگ است. یك پزشك كه قبلاً جان شما
را نجات داده است. یك خانم/آقا كه در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.

شما می توانید تنها یكی از این سه نفر را برای سوار نمودن بر گزینید
. كدامیك را انتخاب خواهید كرد؟ دلیل خود را بطور كامل شرح دهید:

پیش از اینكه ادامه حكایت را بخوانید شما نیز كمی فكر كنیداگر
 شما در چنین موقعیتی قرار بگیرید چه تصمیمی خواهید گرفت؟!!!!! ....
...........
..........
........
.......
......
.....
.....
...
..
.
قاعدتاً این آزمون نمی تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر
 پاسخی دلیل خاص خودش را دارد.

پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید.
 هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.

شما باید پزشك را سوار كنید. زیرا قبلاً او جان شما را نجات داده
 و این فرصتی است كه می توانید جبران كنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران كنید.

شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار كنید زیرا اگر این فرصت
 را از دست دهید ممكن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا كنید.

از دویست نفری كه در این آزمون شركت كردند، تنها شخصی كه
 استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد.

او نوشته بود :

سوئیچ ماشین را به پزشك می دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند
و خودم به همراه همسر رویاهایم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس می مانیم.

پاسخی زیبا و سرشار از متانتی كه ارائه شد گویای بهترین پاسخ است
 و مسلما همه می پذیرند، كه پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچكس
 در ابتدا به این پاسخ فكر نمی كند. چرا؟

زیرا ما هرگز نمی خواهیم داشته ها و مزیت های خودمان را
 (ماشین) (قدرت) (موقعیت) از دست بدهیم. اگر قادر باشیم
خودخواهی ها، محدودیت ها و مزیت های خود را از خود دور
 كرده یا ببخشیم گاهی اوقات می توانیم چیزهای بهتری بدست بیاوریم.




طبقه بندی: جمله های آزاد، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 آذر 1390 توسط علی آریا
 !!!! ... گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و
 می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست؟

برای همین کار، وزیرش را مامور می کند که برود و این
 نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا
پیدا کند و یا هر کسی که بداند، تمام تخت و تاجش را به او بدهد.

وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو
 از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای
 مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد و عازم دیار خود می شود.

در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار
از او هم سوال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان
 او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر
 نشنیده شرط را می پذیرد.

چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری ... وزیر
 آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی
 چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش
 پاسخی که پیدا کرده ای غلط است، تو اینکار را بکن اگر جواب
 قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.

خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند
 و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید کثیف ترین
 و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی
 آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری.




طبقه بندی: فلسفه و منطق، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1 آذر 1390 توسط علی آریا

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی

دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

 ______________________________________________


عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است

دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن

اوج می گیرد

__________________________________________________


عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد

دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند

 

 

________________________________________________


عشق طوفانی و متلاطم است

دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت


_________________________________________________


عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست

دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از

زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد

 _________________________________________________

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند

دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

__________________________________________________


عشق یک فریب بزرگ و قوی است

دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق

______________________________________________________


عشق در دریا غرق شدن است

دوست داشتن در دریا شنا کردن


_________________________________________________


عشق بینایی را می گیرد

دوست داشتن بینایی می دهد

___________________________________________________


عشق خشن است و شدید و ناپایدار


دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

 ___________________________________________________


عشق همواره با شک آلوده است


دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر


___________________________________________________


از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم


از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر

___________________________________________________


عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند


دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد


_________________________________________________


عشق تملک معشوق است


دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست


___________________________________________________


عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند

دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که

همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

__________________________________________________


در عشق رقیب منفور است،

در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”


__________________________________________________


عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند

و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید

و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد

____________________________________________________


دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است


یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

 

_______________________________________________


خدایا! به هر که دوست میداری بیاموز که:عشق از زندگی کردن بهتر است.

و به هر که دوست تر میداری بچشان که:دوست داشتن از عشق برتر




طبقه بندی: معجزه عشق، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 29 آبان 1390 توسط علی آریا
مادرش برای نگه داری و تامین مخارجش معمولا شب ها را كار می كرد . گاها می شنید
كه به او حرامزاده می گفتند ولی او معنی این جمله را نمی دانست . می دانست كه مادرش
عطر ندارد ولی همیشه بوی عطر می دهد ! یك بار كه از مادرش پرسیده بود حرامزاده
یعنی چی ؟ مادرش گریه كرده بود و او می دانست كه نباید به كسی این جمله را بگوید ،
چون مادرها با شنیدن این جمله گریه می كنند و او دوست نداشت كه هیچ مادری گریه كند
. او عاشق مادرش بود . مادرش صبح ها برایش نان و كره درست می كرد و شكر رویش
می پاچید و او می خورد . او عاشق لقمه هایی بود كه مادر در دهانش می گذاشت . عصر
ها مادر برایش كتاب كودكان می خواند و او خود را جای سوپر من و بت من می پنداشت
و می دانست كه روزی سوپر من می شود . زمستان رسیده بود . می دانست مادرش شب
ها از سرما در بیرون خانه می لرزد . دوست داشت كاری بكند ولی نمی دانست چه كاری .
معنی فكر كردن را نمی دانست و گر نه حتما برای مادرش كاری می كرد . یك شب كه
مادرش نبود ، پلیس به خانه آنها آمد و او را با خود برد . خارج از شهر ، زیر یك پل ،
جسدی بود كه او باید شناسایی می كرد . وقتی ملحفه را از روی جسد كنار زدند ، مادرش
را عریان دید كه سیاه شده بود . پلیس از او پرسید كه جنازه را می شناسد و او فقط گفته
بود : مادر . كنار جسد چوبی دیده می شد كه مادر را با او زده بودند .

شنید كه پلیس ها می گویند : این هم یك مورد دیگه . احتمالا یارو پول نداشته و درگیر
شدند و ... او نمی دانست درگیر یعنی چی .

پلیس او را با ماشین به جایی برد كه همه بچه بودند . دیگر خبری از نان و شكر نبود و
او خیلی دوست داشت بداند نوانخانه یعنی چی ؟ چهره عریان مادر همیشه جلوی نظرش
بود . دوست داشت لباسی گرم برای مادرش تهیه كند . در زمستان سال بعد ، یك روز كه
پرستاری برای سركشی به اتاقش آمده بود او را آویزان از طنابی دید بود كه كیسه هایی
را هم در دست داشته بود . پرستارها گفتند : یك خودكشی موفق دیگر !

وقتی او را پایین آوردند و در كیسه هایی كه در دستانش بود باز كردند ، هزاران لباس را
دیدند كه او برای مادرش جمع كرده بود و هیچ پرستاری تا به امروز نفهمید كه او خود را
كشته بود تا برای مادرش كیسه لباسهای گرم ببرد تا مبادا مادر

عریانش سرما بخورد . او عاقبت توانسته بود كاری برای مادرش بكند . همین .




طبقه بندی: داستان، 
.: Weblog Themes By Pichak :.


(تعداد کل صفحات:18)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک